تبليغاتX
alone girl

alone girl


 من که بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

                                                           

                                                           من خودم بودم ویک حس غریب که به صد عشق وهوس می لرزید

  من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

 

                                                                                     گر چه در حسرت گندم پوسید ،

             

               من خودم بودم و هر پنجره ای که به سر سبزترین نقطه بودن پیدا بود

                                                                           و خدامی داند بی کسی ازته دل بستگی ام پیدا بود . . .

 

من نه عاشق بودم ونه دلداده گیسوی بلند ونه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام فهمید

 

آرزویم این بود                               دور اما چه قشنگ . . .                    که روم تا در دروازه نور . . .

که شوم خیره به شفافی صبح

                      من چه غافل بودم وبا خود می گفتم، روشنی نزدیک است تا دم پنجره ها راهی نیست .

 

من نمی فهمیدم که چه جرمی دارد دست هایی که تهی است .

                                                                  و چرا بوی تعفن دارد گل سرخی که به گلخانه نرست .

 

من چه خوشبین بودم . . .  همه اش رویا بود و خدا می داند . . .

سادگی از ته دل بستگی ام پیدا بود . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 19:2 توسط ماریا |


من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه دوستی ما اینجاست تا که دیگر نپرسد سهراب خانه دوست کجاست.

امروز یکی از بهترین دوستام رو به دل خاک سپردم، سپردمش دست خدا.

چند روزی بود آنفولانزا گرفته بود پریروز حالش بد شد بردیمش دکتر اما دکتر گفت یه سرماخوردگیه ساده ست زود خوب میشه شبش دوباره حالش بد شد تب کرد دوباره بردیمش دکتر اما دکتر بازم گفت ناراحت نباشید چیزی نیست، خلاصه ما رفتیم خونه نزدیک اذان صبح واسه نماز بیدار شدم یه دفعه صدای گریه شنیدم رفتم تو کوچه دیدم خواهرای دوستم بیرونن نمیدونم چی شد که رفتم تو خونشون بدون اینکه چیزی بپرسم دیدم بابشم داره گریه میکنه یه دفعه دیدم دوستم تو بغل مامانش افتاده رفتم جلو دیدم نفس نمیکشه اصلا باورم نمیشد که این همون ثریا باشه همونی که هفته پیش باهم میرفتیم دانشگاه راز دلمون رو بهم میگفتیم.

امروز از مامانش پرسیدم خاله چی شد دیشب گفت: ۲روز بود نخوابیده بودم دیشب دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم تربت امام حسین رو اوردم گفتم آقاجون دیگه خسته شدم رو دربایستی ام میذارم کنار اینو بهش میدم یا خوبش کن یا بذار راحت بشه!!

اونو بهش دادم و همه رفتیم خوابیدیم ساعت 4 که بلند شدم دیدم تموم کرده.

خیلی دلم واسش تنگ شده با اینکه خیلی از رفتنش نمیگذره .

امروز هم روز بدی واسم بود هم روز خوبی ، خوب چون تولد عزیز دلمه .  بد چون دوستمو از دست دادم.

 

خدا جون خودت مواظبش باش

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 18:50 توسط ماریا |


سلام عزیزم

 

سلام به همه دوستان گلمون

امروز بهترین روزه

امروز روز تولد عزیزمه

روزی که بارون می اومد . کمی دقت کردم دیدم نه

این فرشته های آسمون هستن که دارن گریه می کنند

آخه یکی از فرشته ها شون کم شده بود .

خوب

دوستان اینم کیک تولد عزیز دلم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 16:48 توسط ماریا |


من چه دلتنگم

 

یاد آن روز به خیر

 

که زمین آنقدر پاک بود از قدم انسانها

 

که هیچ پبامبری را به خود نمیپذیرفت

 

و دلها آنچنان سرشار

 

که چشمها فقط برای شادی به اشک مینشست

 

لبها محراب بوسه عشق بود نه ترک خشکیده یک دیوار

 

و من فرشته کوچکی بودم در بهشت

 

فارغ از مرز و جدا از سرنوشت

 

و نه حتی هیچ معبدی که مرا از خدایم جدا کند

 

خوابهایم همه از جنس گل یاس

 

و تمام وجودم احساس

 

روزگاریست دلم

 

هوسش را دارد

 

من غریبم اینجا همه را میبخشم به شما

 

دلخوشم من به همین گلبرگی

 

که فقط زنده کند یاد تورا

 

یاد چشمان تورا

 

یاد چشمان تورا 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 11:27 توسط ماریا |


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرورا به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنهابا بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود .شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده .

دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون".
دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خودرا عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم
". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه .اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رومی شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدرعاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد .
اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل،اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید:
" اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، میخواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما.

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش روببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلااینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد ودر حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو رامتوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش
کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن


- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدارا نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ،سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب
کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سرکرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که
روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

-خوب بابا ،چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس میدم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو میدم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ،آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده. گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 17:43 توسط ماریا |


 

آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم

 

آرام تر از عطر شبنم و برگ

 

به بوی تو آویخته ام شب تنهاییم را

 

آه،گل ناز گل ناز گل ناز

 

چقدر از تماشای تو خالی بوده ام

 

چقدر از تمنای تو سرشار

 

باغ بی نام و نشانی بودم

 

رها شد در فراموشی و خاموشی

 

رها شد رها شد...

 

به نوازش سرانگشت تو برخواسته از خواب

 

دست نوازش کودکانه ام  می کشد تا ساقه ات

 

در آخرین شاخه ایستاده ای با دامان چیده

 

عطر افسونگر،آه،عطر افسونگر...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 7:49 توسط ماریا |


خود كرده را تدبيرنيست !

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 7:44 توسط ماریا |


سلام سلام به روی ماه تمامی دوستان عزیزم که همیشه با نظر های خودشون منو شرمنده می کنند .

بچه ها خودتون خوب میدونید که گرفتاری ها زیاد شده هر کس به نحوی به همین دلیل دیر به دیر سر میزنم و لی هیچی از دوستی و علاقه کم نمیشه .

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

چند تا از کامنت های پست قبلی باعث شد که دیگه بیش از این شرمنده شون نشم و بیام و ...

 

از منزل كفر تا به دين يك نفس است

وز عالم شك تا به يقين يك نفس است

اين يك نفس عزيز را خوش مي دار

چون حاصل عمر ما همين يك نفس است

 

منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم

 دوست دار شما ماریا

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 21:59 توسط ماریا |


 

ميخوام برات قصه بگم يه قصه از دلي تنگ از دلي كه با روزگار مدام مي كنه جنگ تا كه يه روز سرنوشت دستشو رو بزاره تو دستش ...

يه پسره( H ) تنها توي مزرعه عشق فقط به عشق تو كار مي كرد هر روز با سر زدن سپيده سحر چشماي خسته ش رو به اميد بودن با تو باز مي كرد و شبا با بوسه مهتاب به خواب مي رفت هر شب به آسمان خيره مي شد

دوستت دارم چون تك درخت زندگي من در مزرعه قلبم هستي دوستت دارم چون تك گل بيخار براي من هستي دستت دارم چون صدايت بهترين لالايي براي خواب من است .... دوستت دارم چون تو اين دنيا با اين بزرگيهاش براي نازنينت قشنگترين دوستت دارم چون تو خود تو با يه كلام عشق مني

امشب می خوام داد بزنم ..بگم که عاشقت منم..بگو فقط مال منی می خوام تلسم و بشکنم من و فراموش نکنی..دوستت دارم دیوونه..! نری و تنهام نزاری..کی قدرتو می دونه؟

در هجرانت چشم هايم باران عشق مي بارند مي بارند و مي بارند تا اين سوي ناچيزي هم که مانده است را هم از دست بدهند و در سياهي دنياي خود جز نقش روي ماه تو در عالم خيال تصور نکنند تو کجايي که دور از تو دل شکسته ام حتي طاقت آهي را ندارد و من که در غم عشقت مي سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست پاسباني ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جاي نگيرد سينه تنگم مالا مال اندوهي تلخ است در ميان سينه ام سوزشي احساس ميکنم گويي اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم مي رسد وتنم را از عشق مي سوزاند سراپا همچون ديوانه اي گم کرده ره به دنبال درهاي عشق مي گردم تو مي داني اين درهاي فنا شدن کجاست؟ مي خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم... دل من خداي مهرباني هاي توست کاش باز هم بتوانم تو را ببينم

 

منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم

 دوست دار شما ماریا

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 21:57 توسط ماریا |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 22:21 توسط ماریا |


www.lovepix.mihanblog.com

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 22:15 توسط ماریا |


 

عشق من یادم کن گاهی که به دل دارم آهی تو که ازدردم آگاهی

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من بدون که به عشقت صادقم من

 

تومست خویش ومن مست عشقم اگه نباشی می میرم

 

 بیا که عمرازسرگیرم

 

تاهستم با یادت شادم آخه دل بر تودادم دیگه ازغمها آزادم  

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من.........

 

به انتظار دیدنت به لحظه ی رسیدنت دل داره پرپر می زنه

 

درسینه ام در می زنه

 

ای چشمه ی حیات من فرشته ی نجات من

 

شوق نفسهای منی همیشه رویای منی

 

یه دنیا یه دنیا عاشقم من..........

 

عشق تو درقلب من هدیه ی جاودانست

 

برای زنده موندن قشنگترین بهانست

 

دوست داشتن تومثل عطر خوش بهاره

 

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 22:46 توسط ماریا |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 22:30 توسط ماریا |


سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 15:36 توسط ماریا |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 15:34 توسط ماریا |


عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

      عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

     عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

     عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

       عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

     عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

      عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

      عشق یعنی ... جادوش کنی.

     عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

      عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

      عشق یعنی ... دو چهره خندون.

       عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

        عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

       عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

 

 

       عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 15:33 توسط ماریا |


 

تسلیت قلب صبورم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 15:19 توسط ماریا |


از دفتر خاطراتم ....

ساعت ۱ بامداد.... امشب یه مرتبه دلم گرفت. البته این گرفتگی دل که همیشگیه کار امروز و دیروزش که نیست ، تا بوده همین بوده .... اما امشب یه جور دیگه است انگار غم آسمون قلمبه شده توی گلوی من و همه آسمونی که حسرت باریدن و به دل زمین گذاشته امشب می خواهد توی سینه من بباره ....

" آخ اگه بارون بزنه "

دلم گرفته اما غمگین نیستم ... دلم گرفته اما دلم نمی خواهد برم کنار پنجره داد بزنم " یا تو بیا یا منو پیشت برسون " ... یه بی خیالی غمگین با هزار تا یکی بود یکی نبود زده تو سرم.

دیروز توی روزنامه خوندم نوشته بود باید هر شب ذهنمون را مثل جیبهای لباسهامون خالی کنیم بایستیم بالای سطل آشغال و همه لفکار مزخرفمون را یه جا بریزیم توش .... و من هم باید امشب مغزمو تحویل سطل زباله بدهم.

بدجوری فکر ..؟... مثل خوره افتاده به جونم داره داغونم میکنه، آخه امشب دلم گرفته .

باورت میشه تا چند ساعت پیش صدای خنده هام تا آسمون می رسید ؟؟؟

باورت میشه امروز قشنگ ترین آرزوهامو توی دفتر خاطراتم نوشتم؟؟؟

باورت میشه امروز بهترین روز بودنم بود؟

و حالا ..... باورت میشه امشب دلم گرفته ؟؟؟

یکی هست که می خونه ... "نخور غم گذشته ... گذشته ها گذشته ... هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته ..."

اما من نمی دونم غم چی رو باید بخورم؟ غم گذشته؟ غم آینده؟ یا شاید غم همین الان؟ نمی دونم؟ فقط می دونم که دلم گرفته و به اندازه هزار سال تنهائی توی یک جزیره متروک حرف دارم.

 

ساعت ۳ بامداد ..... تا حالا فکر کردی ما ادما چطوری زندگی میکنیم چطوری احساس میکنیم و چطور میشه که یک دفعه همه اون دنیای زشت و تنگ برامون قشنگ و وانیلی میشه؟

من امروز به اندازه تمام روزهای این تقویم خوشحالم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 10:49 توسط ماریا |


 اگه کسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باشي من غریبه ای دیروز. آشنای امروز و فراموش شده ای فردا.پس در آشنایی امروز مینگرم.تا در فراموشی دنیا یادم کنی! زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ...حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ...نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني.... صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام ضد حال های موجود در اینترنت:میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز آنفلانزای مرغی تمام ویروسها توش هستن.تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی" کرگدن" عکس خودتو پیدا میکنه.بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو هم فیلتر شده.داری واسه استادت ایمیل(التماس واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه.میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت لبیک دات کام بازه!!!رو لینک" فقط بالای 18 سال" کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ فرق رفاقت دخترا و پسرا: یه زن شب نمیاد خونه فردا صبح که میاد شوهرش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام.مرد به ده تا از صمیمی ترین دوستای زنش زنگ می زنه همشون انکار می کنن وحتی یه نفر هم گردن نمی گیره. یه شب یه مرد نمیاد خونه فردا صبح زنش می پرسه کجا بودی؟می گه خونه یکی از دوستام بودم.زن به ده تا از صمیمی ترین دوستای مرد زنگ می زنه هشت تاشون تایید می کنن که مرد شب پیش اونا بوده ودو تای دیگه هم تاکید می کردن که حتی همین الانم پیش ماست ولی به هزارو یک دلیل نمی تونه حرف بزنه. نمیگم که برام قدر یه دنیا عزیزی چون دنیا یه جایی تموم میشه... نمیگم که مثل گلی چون گل هم یه روز پژمرده میشه... نمیگم که سیاهی چشامت مثل شب پر ستاره است چون شب هم پایانی داره... نمیگم مثل آب پاک و زلالی چون آب همیشه پاک نمی مونه... نمیگم دوست دارم چون که........ من اصلا دوستداشتن رو بلد نيستم در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم. شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! به قلبم نتونستم یاد بدم که نشکنه ولی یاد دادم وقتی شکست لبه تیزش دسته کسی رو که اونو شکست نبره زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است *کيه که آخر ديوونگيه واسه چشات* *کيه جز من که ميميره واسه لحن خنده هات* *کي واست قصه ميگه شبا که خوابت نمي ره* *کيه پا به پات مياد وقتيکه بارون مي گيره* *کيه وقتي تشنته تو ابرا بلوا مي کنه* *اگه يک جرعه بخواي کوير و دريا مي کنه* *يه شب موي تو رو به صد تا مهتاب نمي ده* *پات مي سوزه ولي تن به سايه و اب نمي ده* *اون منم که عاشقونه شعر چشمات و مي گفتم* *هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو مي افتم* *هنوزم مياي تو خوابم تو شباي پر ستاره* *هنوزم مي گم خدايا کاشکي بر گرده دوباره*

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 23:17 توسط ماریا |


اغلب افراد مجرد میل دارنـد بـدانـنـد کـه چـگونـه و کجا باید عشق حقیقی را بیابند. در ایـن مـقـاله به 8 نکته کاربردی و بسیار سودمند برای دستیابی به یـک عـشـق حــقیقی اشاره گردیده است:

1- باور داشته باشید که شما هم می تـوانـید به یک رابطه دراز مدت، رمانتیک و شگفت انگیز دست یابید
اغلب افـراد مـجرد در آرزوی داشـتـن یــک رابطه فوق العاده می بـاشد. امـا تـعـداد معدودی از آنان محقق شدن چنین رابـطـه ای را بـاور دارنـــد. برای مجردها حتی ملاقات با یک فـــرد جذاب، سـازگار و دلخـواه یـک امـر نـاممـکن قـلـمــداد میــگردد. این بسیار حائز اهمیت است که شما به این امر ایـمان داشـتـه بـاشـیـد کـه: آشــنایی با یک فرد مناسب و تشـکیل یک رابطه دراز مدت و حتی مادام العمر برای شما نیز امکان پذیر است. به خاطر داشته باشید که باور و ایمان نیمی از پیروزی در هر کاری میباشد.

2-فرد مناسب حال خود را تعریف کنید
بهترین شیوه برای انجام این کار آن است که بهترین دوستان خود را در نظر گرفته و ویژگیها و صفاتی که از نظر شما بسیار قابل ستایش میباشند را در آنها شناسایی کنید. شریک زندگی آینده شما میباید از همان ویژگیها و صفات اخلاقی برخوردار باشد. اگر از نظر شما ویژگیهایی نظیر بالندگی معنوی، حس شوخ طبعی، مهربانی و یا تحصیلات عالیه تحسین برانگیز میباشند، شریک آینده شما نیز باید از آن خصوصیات برخوردار باشد. و چنانچه شما اعتقادی به وجود چنین فردی ندارید بهتر است به مرحله نخست بازگردید.

3- بیاموزید چگونه افراد ناشایست و نامناسب حال خود را شناسایی کنید
این نباید کار دشواری برای شما باشد. فردی که صفات و ویژگیهای دلخواه و ارزشمند شما را بروز نمیدهد به عنوان یک شریک تازه نامناسب میباشد. همچنین فردی که تنها در حضور شما رفتارهای خوشایند و خوب از خود به نمایش میگذارد و نه شخص دیگری، باز برای شما نامناسب میباشد. علاوه بر آن افرادی که در پیشبرد رابطه شتابزده عمل میکنند نیز شایسته برقراری رابطه نیستند. اینگونه افراد معمولا سبب دلشکستگی شما میگردند.

4- با افراد نامناسب حال خود رابطه برقرار نکنید
چنانچه با فردی که فاقد خصوصیات دلخواه شما میباشد وارد رابطه گردید، تنها ناکامی و اندوه را متوجه خود ساخته اید. زیرا چندی از رابطه شما نخواهد گذشت که شروع به تغییر وی مطابق همان ویژگیهای دلخواه خود خواهید کرد. اما شریک شما بطور طبیعی در مقابل این تغییر از خود مقاومت نشان خواهد داد. عدم توانایی وی در برقراری ارتباط و یا گوش دادن به صحبتهای شما و یا برآورده سازی نیازهایتان موجب میگردد که آنها را به اشتباه نشانه عدم علاقمندی به خودتان تلقی کنید. اما تنها واقعیت آن است که شما فردی را برگزیده اید که متناسب و برازنده تان نیست.


5- خود را در محیطهایی قرار دهید که فرد مورد نظر شما در آنجا به فعالیت میپردازد
به فرض اگر در آرزوی برقراری رابطه با یک ورزشکار میباشید، قطعا وی را در سینما نمیتوانید بیابید و یا چنانچه در جستجوی یک موسیقی دان هستید باید وی را در محافل موسیقی بیابید. بنابراین برای یافتن عشق دلخواه خود میباید از خانه خارج گردید.

6- بر ترس خود از آنکه طرد گردید و یا مجددا تنها بمانید غلبه کنید.
تمام روابط در مقطعی از زمان پایان خواهند یافت. برخی با جداییها، برخی با طلاق و برخی نیز با مرگ. هیچ ضمانتی در زندگی وجود ندارد و عشق نیز از این مسئله مستثنا نمیباشد. هر زمان که شما عاشق فردی میگردید ناخواسته خود را در معرض طرد شدگی و ناکامی قرار میدهید. آخرین باری که در عشق شکست خورده اید را بخاطر می آورید؟ همانگونه که مشاهده میکنید شما دست نخورده باقی مانده و جان سالم بدر برده اید. پس آنقدر ها هم طرد شدن وحشتناک نیست.

7- از وابستگی خودداری کرده و سعی کنید آزاد زندگی کنید.
به زندگی عادی خود مشغول باشید و تنها اندکی در پی مجذوب ساختن فرد دلخواه خود. افراد مجردی که تمام توجه و انرژی خود را معطوف مجذوب ساختن شریک زندگی دلخواه خود میگردانند، خود را از داشتن یک شریک مناسب و خوب محروم میسازند ( با بی اعتنایی به موردهای مناسب بالقوه). و همچنین افراد مجردی که از نداشتن یک رابطه و شریک خوب پیوسته محزون و دلسرد میباشند، در عوض آنکه وقت خود را هدر خیالپردازیهای آرزوهای خود کنند، بهتر است ابتکار عمل را بدست گرفته و برای خودشان زندگی و موقعیتهای شگفت انگیزی خلق کنند.

8- ریسک کنید اما زیرکانه و آگاهانه
از منزل خارج گردید، با افراد جدید ملاقات کرده و باب صحبت را بگشایید و قرار ملاقات بگذارید. شانس و اقبال خود را با این اعمال افزایش دهید. ممکن است طرد شوید اما مطمئن باشید ارزش آن را خواهد داشت. یافتن یک عشق حقیقی امری دشوار و زمانبر است هیچگاه تا زمان دستیابی به آرزوهایتان از پای ننشینید.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 23:15 توسط ماریا |


یک مرد چینی قادر است با اشکی که از چشمهایش در می آید خطاطی کند. او 56سال دارد و اهل شهر «لیویانگ» از استان هنان می باشد. او آب را از راه بینی به درون میکشد و سپس آن را از راه مجرای اشکی خود مثل اسپری به بیرون می پاشد. او چندی پیش این استعداد خاص خود را در پارک «لوتوس ورلر» واقع در شهر شانگهای از استان گوانگ دونگ به معرض دید عموم قرار داد. او در آن روز با استفاده از اشک چشمهایش این جمله را بر روی تخته ای پوشیده از کاغذ سرخ رنگ نوشت: «FuRaDongHai» یعنی « بخت شما به وسعت دریا باشد» .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 12:33 توسط ماریا |


   

  • در هر دقیقه یک کودک به جمع نابینایان جهان اضافه می شود.
  • مادر و همسر الکساندر گراهام بل (مخترع تلفن) هر دو ناشنوا بودند.
  • قلب وال ها تنها 9بار در دقیقه می تپد.
  • عمر سنجاقک ها تنها 24ساعت می باشد.
  • تمام قوهای کشور انگلیس جزو دارایی های ملکه انگلیس می باشند.
  • رشد دندان های سگ آبی هیچ گاه متوقف نمی گردد.
  • هر زمان بتهوون میخواست آهنگ بسازد،مقداری آب یخ روی سرش می ریخت!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 17:3 توسط ماریا |


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 11:54 توسط ماریا |


اشکها اسکی سوارانی ماهرند که از پیست زیر چشم ها شروع می کنند و از روی گونه ها با مهارت می پرند و در کنار لبها از خط پایان می گذرند.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:37 توسط ماریا |


عقل گفت : ديدی قلب همه از عشق بيزارند ! ولی من متحيرم كه با وجودی كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم...

کاش میشد با تو بودن را نوشت تا که زیبا را کشم بر هرچه زشت کاش میشد روی این رنگین کمان می نوشتم تا ابد با من بمان

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:31 توسط ماریا |


کس ز راز رفتنش خبر نداشت

سیزده بهار بیشتر نداشت

در شناسنامه دست برده بود

یعنی اینکه چاره دگر نداشت

هیچ بچه ای به سن و سال او

زین میانه جرات سفر نداشت

عزم جزم کرده بود-می رود

ذره ای گمان در او اثر نداشت

آن چنان یقین در او شکفته بود

آن چنان که شاید و اگر نداشت

تا شب اجابت دعای خویش

از خدای عشق دست بر نداشت

سالها گذشت و نامه ای رسید

از پرنده ای که بال و پر نداشت

سالهای بعد، پیکری رسید

پیکری که دست و پا و سر نداشت

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:30 توسط ماریا |


  • توی ظرفهای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندق های دهان بسته بذارین.
  • روزاهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعت تون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن.
  • سرچهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه بیفتند.
  • وقتی می خواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین.
  • وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال رو عوض کنین.
  • وقتی از آسانسور پیاده میشین دکمه های تمام طبقات رو بزنین و محل رو ترک کنین.
  • شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنین.
  • نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین.
  • وقتی کسی در جمعی جوک تعریف میکنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود.
  • ورق های جزوه ۳۰۰ صفحه ای دوستتون که ازش گرفتین زیراکس کنین رو قاطی پاتی بذارین، یه برهم بزنین، بعد بهش بدین.
  • ایمیل های فورواردی دوستتون رو همیشه برای خودش فوروارد کنین.
  • وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیرشده.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:24 توسط ماریا |


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:22 توسط ماریا |


مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

 2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند. 

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های  شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

نظر شما چی هست ؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:21 توسط ماریا |


عمر ٣٠ ثانيه اي بشر



بياييد ٥/٤ ميليارد سالى را كه از عمر بشر مي گذرد، مساوى با ١٢ ساعت فرض كنيم. البته ما نمي دانيم كه در ٢ ساعت و ٥٢ دقيقه اول چه اتفاقى افتاده است. قديمي ترين سنگ هاى به دست آمده، ساعت ٢:٥٢ دقيقه را نشان مي دهند. در ساعت ٤، اولين موجود زنده – يعنى باكترى – به وجود آمد. در ساعت ١٠:٣٠ دقيقه، اولين مهره داران در درياها ظاهر شدند. دايناسورها در ساعت ١١:٢٥ دقيقه، پرندگان و پستانداران در ساعت ١١:٥٠ دقيقه و انسان ها ٣٠ ثانيه مانده به ١٢ پا به عرصه وجود گذاشتند. بنابراين، با توجه به اين مقياس، بشر تنها ٣٠ ثانيه است كه بر روى زمين زندگى مي كند.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 17:18 توسط ماریا |